تو در گذشته به من خیانت کردی
و هنوز
خیالت
در گذشته
Link
هردویمان را در زمان منجمد خواهم کرد...
و راه جدیدی برای نگاه کردن پیدا میکنم:
چشمانم تا ابد به چشمان تو دوخته خواهد شد.
Link
دلم برای آقای فیض بخش تنگ شده است، از اول دبستان.
برای آقای محسنی، از دوم دبستان.
برای خانوم صفایی از سوم دبستان.
برای علی حداد، بغلدستیم، از چهارم دبستان.
برای حمیدرضا بشارت، از پنجم دبستان.
برای وحید عباس نژاد از اول راهنمایی
برای علیرضا قربانزاده از دوم راهنمایی.
برای سهند ملکی از سوم راهنمایی.
برای نوید نیلوفری از تمام دوره دبیرستان.
برای هادی اسلامی تبار از اول دانشگاه.
برای لیلا نمازی از دوم دانشگاه.
برای دکتر زرگر از سوم دانشگاه.
برای یاشار سعادت پناه از سال آخر.
برای هِنری از اول فوق لیسانس، با اینکه هر روز میبینمش.
برای خانه مان و تمام خیابان مطهری...
و برای تو... از همیشه و هنوز.
(میدانی چند وقت است ندیده امت؟ هنوز دوستت دارم. با هر چند نفر که میخواهی بخواب. تو برای من با خوابیدنت با این و آن که تمام نمیشوی. چه ایران باشم و چه اینجا. اگر هم فکر میکنی اینجاماندنم به دوستیمان لطمه میزند، همین فردا برمیگردم. از فرودگاه سوار آن سمندهای سبزطوری بدرنگ میشوم و میگویم تا تخت طاووس چقدر میگیرید و هر چقدر گفت سوار میشوم. وقتی رسیدم نه به مادرم خبر داده بوده ام و نه به تو... تا صبح پشت در میمانم. کلید ندارم. وقتی داشتم از ایران میرفتم چه نیازی به کلید بود؟ مادرم صبح که میخواهد برود ورزش، من را میبیند که پشت در ولو شده ام. جیغ میزند از ترس و من چشمهایم را باز میکنم و میگویم سلام. بغلم میکند و آرام اشک میریزد. وارد خانه میشوم، دوش میگیرم و اصلاح میکنم و مستقیم می آیم دانشگاهت. پشت کلاس دویست و هشت منتظرت میمانم. میبینم که کلاس تمام شده و مثل همیشه جلوی میز استاد ایستاده ای و داری ازش سؤال میکنی. نگاهت میکنم و تو ناگهان نگاهت می افتد به من...)
Link
در این شهری که من زندگی میکنم، یک زمین بازی هست. یک زمین گلبازی. بچههای چهار پنج ساله با بیل و سطلهای پلاستیکی، کارهای مسخره میکنند. گاهی مادرهایشان از آنها هم پیشی میگیرند. من میایستم و نگاه میکنم... بیرون محوطهی گلبازی...
وقتی به خودم میآیم، ساعتها گذشته است. اما یادم نمیآید که مقالهای را که باید برای فردا تحویل بدهم، چه ربطی به چه چیز دارد.
Link
ایلی... ایلی... لما سبقنی؟
خدای من... خدای من... چرا مرا تنها گذاشتهای؟
Link
هراس جهانشمول است، اما عدالت نه.
Link
عشقمان را تو نجات دادی. یادت که میآید؟ وقتی بود که فهمیده بودم دوست عزیزی در زندگیت هست. درست یادم نیست ناراحت شده بودم یا عصبانی. در هر حال، همراه با یک شوک بود... میدانی کی عشقمان را نجات دادی؟ وقتی که من از خانه آمدم بیرون و زنگ زدم به تو... وقتی صحبتمان تمام شد، یادم است که، تمام راه را تا خانه دویدم. از خوشحالی بود.
Link
عمر خوشیهایم کوتاه بود... عمر تو بلند باشد.
Link
حتی اگر شده، دروغ بگو. مگر من کم به تو دروغ گفتم؟ آن شبهایی که تا صبح، با خونگریههایم صبح میشد، مگر به تو لبخند نمیزدم؟ مگر نمیگفتم چه صبح قشنگی؟ مگر نمیگفتم چه خوشبختم من؟ و چه بدبخت بودم... نه، کم به تو دروغ نگفتم.
التماس کنم چطور؟ دروغ میگویی؟ اگر التماست کنم... به پایت بیفتم... چه کار کنم؟ فقط میخواهم همین را بگویی... بگویی که هیچکدامشان، هیچکدامشان، اسمت را نمیدانستند. خواهش میکنم برای یکبار هم که شده، دروغ بگو. اگر بدانم که اسمت را نمیدانستهاند، تو بگو با هزار نفر خوابیدهای؛ مگر مهم است؟ اگر اسمت را نمیدانستهاند، میبخشمشان و میبخشمت... خانوم.
Link
وقنی مرد، خواب بودم.
او عادت نداشت شبها رانندگی کند؛
و من عادت نداشتم شبها بخوابم.
Link
یعنی آن موقع، پدر و مادر هم داشتید خانوم؟... چجوری بود یعنی؟... بعد شبش خوابتان هم میبُرد؟... نه... منظورم از خوشحالی نیست... اوه، معذرت میخواهم... پس خوشحال بودید بعدش؟... خوش به حالتان... بعدی چطور؟ یعنی همیشه به نفر بعد، میگفتید که همین یکماه پیش، با نفر قبلی خوابیده بودید؟ بعد یعنی هیچچیز نمیگفت؟... اوه... درست میگویید، خب وقتی فقط میخواسته باهاتان بخوابد، چه فرقی میکرد که شما دستمالیشده باشید یا نه... راستی خانوم... شوهرتان چطور؟ او که میدانست دیگر... چه شوهر حرامزادهای... خانوم؟... شوهرتان چطور حاضر شد با آدم معلومالحالی مثل شما ازدواج کند؟... خب فکر نکردید که یک انسان، هیچوقت حاضر به ازدواج با همچین آدمی نیست؟... بعد خب نفهمیدید که شوهرتان هم فقط یکچیز میخواهد؟... آنوقت خانوم... همهشان آدمهای معروفی بودند؟ همه مثل خودتان تحصیلکرده ماشاءالله؟... بعد از شوهرتان چی؟... واقعاً؟ یعنی آنموقع حتی بچه هم داشتید؟... خانوم؟ این را دیگر نمیتوانم تحمل کنم خانوم... سرم گیج میرود خانوم...
Link
دیگر صفحهی نمایشی نیست... سمت راست، اجازهی پخش ندارد. نکبت، آن هم با پنجنفر، در خوکدانیها هم پذیرفته نیست...نه... هیچ خوکدانیای اجازهی پخش سمت راست صفحه را نمیدهد...
فقط سمت چپ اجازهی پخش میگیرد:
من، روی تخت، به خودم میپیچم و خون گریه میکنم. دوربین، از پایین به سمت بالا میرود و آرامآرام میچرخد و فید اوت...
Link
آری... نکبت روزی دست از سرم بر خواهد داشت... کاش آن روز زنده باشم.
Link
در عجبم... تنها کسی هستی که قیافهات، درونت را نشان نداده به من... مثل کاسه و نیمکاسه مثلاً.
چه بگویم به تو؟ هان؟ وقتی قیافهات را میبینم که میخندی... و همان موقع، وقتی یاد نکبت میافتم... این قیافه؟ این خنده؟ آن نکبت؟ نه... خدایا... چه بگویم؟
نکبت اما چیست...
Link