May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

December 2005

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

January 2007

February 2007

December 2007

 
podern@gmail.com

تو در گذشته به من خیانت کردی
و هنوز
خیالت
در گذشته


هردویمان را در زمان منجمد خواهم کرد...
و راه جدیدی برای نگاه کردن پیدا میکنم:
چشمانم تا ابد به چشمان تو دوخته خواهد شد.


خدا هست.


دلم برای آقای فیض بخش تنگ شده است، از اول دبستان.
برای آقای محسنی، از دوم دبستان.
برای خانوم صفایی از سوم دبستان.
برای علی حداد، بغلدستیم، از چهارم دبستان.
برای حمیدرضا بشارت، از پنجم دبستان.
برای وحید عباس نژاد از اول راهنمایی
برای علیرضا قربانزاده از دوم راهنمایی.
برای سهند ملکی از سوم راهنمایی.
برای نوید نیلوفری از تمام دوره دبیرستان.
برای هادی اسلامی تبار از اول دانشگاه.
برای لیلا نمازی از دوم دانشگاه.
برای دکتر زرگر از سوم دانشگاه.
برای یاشار سعادت پناه از سال آخر.
برای هِنری از اول فوق لیسانس، با اینکه هر روز میبینمش.
برای خانه مان و تمام خیابان مطهری...
و برای تو... از همیشه و هنوز.
(میدانی چند وقت است ندیده امت؟ هنوز دوستت دارم. با هر چند نفر که میخواهی بخواب. تو برای من با خوابیدنت با این و آن که تمام نمیشوی. چه ایران باشم و چه اینجا. اگر هم فکر میکنی اینجاماندنم به دوستیمان لطمه میزند، همین فردا برمیگردم. از فرودگاه سوار آن سمندهای سبزطوری بدرنگ میشوم و میگویم تا تخت طاووس چقدر میگیرید و هر چقدر گفت سوار میشوم. وقتی رسیدم نه به مادرم خبر داده بوده ام و نه به تو... تا صبح پشت در میمانم. کلید ندارم. وقتی داشتم از ایران میرفتم چه نیازی به کلید بود؟ مادرم صبح که میخواهد برود ورزش، من را میبیند که پشت در ولو شده ام. جیغ میزند از ترس و من چشمهایم را باز میکنم و میگویم سلام. بغلم میکند و آرام اشک میریزد. وارد خانه میشوم، دوش میگیرم و اصلاح میکنم و مستقیم می آیم دانشگاهت. پشت کلاس دویست و هشت منتظرت میمانم. میبینم که کلاس تمام شده و مثل همیشه جلوی میز استاد ایستاده ای و داری ازش سؤال میکنی. نگاهت میکنم و تو ناگهان نگاهت می افتد به من...)


در این شهری که من زندگی میکنم، یک زمین بازی هست. یک زمین گل‌بازی. بچه‌های چهار پنج ساله با بیل و سطل‌های پلاستیکی، کارهای مسخره میکنند. گاهی مادرهایشان از آن‌ها هم پیشی میگیرند. من می‌ایستم و نگاه میکنم... بیرون محوطه‌ی گل‌بازی...
وقتی به خودم می‌آیم، ساعت‌ها گذشته است. اما یادم نمی‌آید که مقاله‌ای را که باید برای فردا تحویل بدهم، چه ربطی به چه چیز دارد.


ایلی... ایلی... لما سبقنی؟
خدای من... خدای من... چرا مرا تنها گذاشته‌ای؟


هراس جهانشمول است، اما عدالت نه.


عشق‌مان را تو نجات دادی. یادت که می‌آید؟ وقتی بود که فهمیده بودم دوست عزیزی در زندگی‌ت هست. درست یادم نیست ناراحت شده بودم یا عصبانی. در هر حال، همراه با یک شوک بود... می‌دانی کی عشق‌مان را نجات دادی؟ وقتی که من از خانه آمدم بیرون و زنگ زدم به تو... وقتی صحبت‌مان تمام شد، یادم است که، تمام راه را تا خانه دویدم. از خوشحالی بود.

عمر خوشی‌هایم کوتاه بود... عمر تو بلند باشد.


حتی اگر شده، دروغ بگو. مگر من کم به تو دروغ گفتم؟ آن شب‌هایی که تا صبح، با خون‌گریه‌هایم صبح می‌شد، مگر به تو لبخند نمی‌زدم؟ مگر نمی‌گفتم چه صبح قشنگی؟ مگر نمی‌گفتم چه خوشبختم من؟ و چه بدبخت بودم... نه، کم به تو دروغ نگفتم.
التماس کنم چطور؟ دروغ می‌گویی؟ اگر التماست کنم... به پایت بیفتم... چه کار کنم؟ فقط می‌خواهم همین را بگویی... بگویی که هیچ‌کدام‌شان، هیچ‌کدام‌شان، اسمت را نمی‌دانستند. خواهش می‌کنم برای یک‌بار هم که شده، دروغ بگو. اگر بدانم که اسمت را نمی‌دانسته‌اند، تو بگو با هزار نفر خوابیده‌ای؛ مگر مهم است؟ اگر اسمت را نمی‌دانسته‌اند، می‌بخشم‌شان و می‌بخشمت... خانوم.


وقنی مرد، خواب بودم.
او عادت نداشت شب‌ها رانندگی کند؛
و من عادت نداشتم شب‌ها بخوابم.

یعنی آن موقع، پدر و مادر هم داشتید خانوم؟... چجوری بود یعنی؟... بعد شبش خوابتان هم می‌بُرد؟... نه... منظورم از خوشحالی نیست... اوه، معذرت می‌خواهم... پس خوشحال بودید بعدش؟... خوش به حالتان... بعدی چطور؟ یعنی همیشه به نفر بعد، می‌گفتید که همین یک‌ماه پیش، با نفر قبلی خوابیده بودید؟ بعد یعنی هیچ‌چیز نمی‌گفت؟... اوه... درست می‌گویید، خب وقتی فقط می‌خواسته باهاتان بخوابد، چه فرقی می‌کرد که شما دست‌مالی‌شده باشید یا نه... راستی خانوم... شوهرتان چطور؟ او که می‌دانست دیگر... چه شوهر حرام‌زاده‌ای... خانوم؟... شوهرتان چطور حاضر شد با آدم معلوم‌الحالی مثل شما ازدواج کند؟... خب فکر نکردید که یک انسان، هیچ‌وقت حاضر به ازدواج با همچین آدمی نیست؟... بعد خب نفهمیدید که شوهرتان هم فقط یک‌چیز می‌خواهد؟... آن‌وقت خانوم... همه‌شان آدم‌های معروفی بودند؟ همه مثل خودتان تحصیل‌کرده ماشاءالله؟... بعد از شوهرتان چی؟... واقعاً؟ یعنی آن‌موقع حتی بچه هم داشتید؟... خانوم؟ این را دیگر نمی‌توانم تحمل کنم خانوم... سرم گیج می‌رود خانوم...


دیگر صفحه‌ی نمایشی نیست... سمت راست، اجازه‌ی پخش ندارد. نکبت، آن هم با پنج‌نفر، در خوک‌دانی‌ها هم پذیرفته نیست...نه... هیچ خوک‌دانی‌ای اجازه‌ی پخش سمت راست صفحه را نمی‌دهد...
فقط سمت چپ اجازه‌ی پخش می‌گیرد:
من، روی تخت، به خودم می‌پیچم و خون گریه می‌کنم. دوربین، از پایین به سمت بالا می‌رود و آرام‌آرام می‌چرخد و فید اوت...

آری... نکبت روزی دست از سرم بر خواهد داشت... کاش آن روز زنده باشم.


در عجبم... تنها کسی هستی که قیافه‌ات، درونت را نشان نداده به من... مثل کاسه و نیم‌کاسه مثلاً.
چه بگویم به تو؟ هان؟ وقتی قیافه‌ات را می‌بینم که می‌خندی... و همان موقع، وقتی یاد نکبت می‌افتم... این قیافه؟ این خنده؟ آن نکبت؟ نه... خدایا... چه بگویم؟
نکبت اما چیست...